وقتی تو از بودن با من تفره می روی
به بادم می دهی
و من همچون دودِ سیگاری بر باد رفته
در می یابم که از سر لذت چند گاهی درون سینه ات بودم
نه از سر عشق
منگ و کند در فضا رقص مرگ می کنم
تا نسیمی مرا بمیراند
رقصی که به اعتراض می ماند
اعتراضی مخملین به سنگ خارا
فریادی که به دیوارهای گوشت اثر نمی کند
حال، دردِ ته سیگار های خیابان را می فهمم
مو جوداتی که چون شمع می سوزند اما
در تک بیتی نامشان نیست
و هیچ کس پروانه ایشان
چون من در میان لبها می سوزند
وگمان می کنند که آنها را می بوسند. . .
جای لبانت هنوز بر تنم مانده
دردِ مرا بفهم
اگر رهایم می کنی ،
بر آسفالت خیابان . . . دیگر پامالم نکن
ته مانده ای آبرو در فیلتر قلبم باقیست
قلبی که پیش مرگ لذایذ تو شد.